۱۳۸۷ خرداد ۲۱, سه‌شنبه

نگاه عاشق

نگاهت را در یک نگاه کودک دیدم
ولی چه کنم که نتوانستم بر روی بال آرزوهایت بنشینم
نتوانستم دل نازنینت را بر دل عاشقم ببینم
عشقت را به بزرگی . . . می دیدم
ولی چه کنم عشقت در دلم لونه نکرد
عشقت را به فراموشی نسپردم
گرچه می دانم که این دلو بی عشق ندیدی
دیدم بوسه های عشقت را بر دلم، ندیدی
آه که چه سیاه بود این دیدنم
دلم چون پرنده ای در قفس بود
دیدی و کردی پرهیز از دلم
دلم را رها کردی و رها کردم به بال آرزوهایم

۲ نظر:

ناشناس گفت...

gosh kon ba labe khamosh sokhan migoyam
pasokham go be negahi ke zabane mano tost

parinaz jan sheret ghashang bod negah ham kheyli vaghta behtar az har zaboni sohbat mikone

Baabozorg گفت...

جبر.....این کلمه یکبار و فقط یک بار در دنیای ما آدم ها دمیده شده! "مجبوری انسان باشی ولی مختار".
.
.
تو من هستی شاید هم منه من!
آزادی!
رهایی!
پرنده بی قفس آفریده شد!
چرا من ؟
تو را رها کردم تا عشق من را دم به دم، بال به بال،لمس کنی.
چون عشقه من فقسی نیست!
من قفس را فراموش می کنم تا تو را باز در آغوشه نسیم دوست داشتن لمس کنم.