۱۳۸۷ خرداد ۲۱, سه‌شنبه

دیوارها

دیوارها بودند
دیوارهایی با خشت و گل
دیوارهایی چون به بلندای آسمان
قلبش را از سینه می کند تا با قلبش دیوارها را با زمین آشتی دهد
دیوارهایش دیگر آینه نداشتند
دیگر در قلبش خونی نبود ولی محکم بود می توانست آنها را به زمین بکشاند
باشد که بار دگر از قلبش خون بچکد
به امید آن روز که تمام دیوارها فرو ریزند

هیچ نظری موجود نیست: