۱۳۸۷ خرداد ۲۶, یکشنبه

آزادی

بر شهر تاریک من باران سربی می بارد
گلهای شهر من زیر این باران می سوزند
نفسم را تازه می کنم با رقص دود
خیالم را رها می کنم با جام شراب
این جوانکها چه دارند به جز دود و شراب
تا خود را راها سازند از این باران سربی
شعر زیبا و دل عاشق نمی خواهند بجز آزادی

۲ نظر:

Baabozorg گفت...

دود میامد! بیشتر بیشتر ، غلیظ، غلیظ!
باز هم غلیظ تر شدند! بعد از کلی زور "ابر" اسم بعدی بود که به ذهنم اومد اما ابر هم کافی نبود ، یه هستی ابر بود. باروون اما سربی.
سربک قطره ها جمع می شدند، اما بازهم کم بودند... تا فردا صبح بارید.. خوابم برد نفهمیدم کی بند اومد!
صبح! آره بوی سرب روزنامه بود:
نوشته شده بود:
"آری دوست داشتن از عشق برتر آمد"

Unknown گفت...

chera digeh neminevisi dostam